من از بطن جماعتی حرف می زنم که وقتی بچه بودیم، در آن وضعیت دهشت بار جنگ هر از گاهی کسی یا کسانی نمی دانم به نیت چه چیزی برایمان کتاب می خریدند تا ما بخوانیم. ما همان کسانی هستیم که کتاب قصه های خوب برای بچه های خوب را می خواندیم.
که حالا نویسنده اش از فرط پیری در بیمارستان است و به گفته خودش فقط آرزو دارد که وزارت ارشاد یا دولت فقط او را به آسایشگاه کهریزک منتقل کنند. حالا من یا ما، نسل ما شده ایم بچه های بد با قصه های بد. از بس قصه خواندیم، خواستیم خودمان هم طعم قصه گفتن را بچشیم. پس قصه نوشتیم و می نویسیم و خواهیم نوشت. ولی چیزی که هست و در حال حاضر واقعیت محض است، نوشتن ما شده پر کردن انبارهای بررسی وزارت ارشاد. نمی دانم ما که بچه خوبی بودیم در کودکی و قصه های خوب می خواندیم چطور شده که حالا سند های پلید می نویسیم.
آقای وزیر ارشاد در نطق اخیر خود فرموده اند:
«کارشناسان و ناظران وزارت ارشاد بايد مراقب باشند تا در حوزه هاي مختلف يک سر سوزن مسامحه در مقابل خرابکاري ها صورت نگيرد. نبايد اجازه دهيد از زير دست شما سندهاي پليد صادر و منتشر شود.»*
به واقع وقتی به واژه پلید می اندیشم از خود می پرسم چرا زمانه ما را پلید کرد؟ چرا هنر یک جامعه، اعم از سینما، داستان، موسیقی، تاتر و غیره باید این همه دچار افت و خیز فشار های بیرونی شود؟ هنری که هنر بودنش به نبض زمانه بودنش است. کجای این کهکشان راه شیری به ادبیات مملکتش هر چند هم منافی قوانین ارشادی باشد، به آن واژه پلید اطلاق می شود. موسیقی نسل من توی زیرزمین و پارکینگ ساخته و اجرا می شود. آرزو به دل خانواده های ایرانی مانده که تصویر یک ساز ایرانی را داخل کادر تلویزیون خود ببینند. در عوض آن قدر رودخانه و درخت و چشم انداز های زیبا همراه نوای موسیقی دیده اند که شاید روزی از کنار رودخانه ای یا کوهی و جنگلی عبور کنند، نا خودآگاه احساس کنند که الان است که صدای ویولون یا سه تار یا ... بلند شود. خوشبختانه خانواده ها بدون پرداخت هزینه سنگینی در ازای خرید یک تلویزیون سونی مدل سینمای خانگی، فقط با پرداخت مبلغ کمی شاید زیر 5000 تومان می توانند صاحب سینمای خانگی از نوع سی دی یا دی وی دی شوند. ما بچه های خوب که قصه های خوب خواندیم کم کم داریم به این عادت می کنیم که برای کتاب خریدن نباید به کتابفروشی رفت، بلکه باید رفت ار حاشیه پیاده رو های خیابان انقلاب تا چیزی را بخریم که در کتاب های دوران مدرسه مان به آن می گفتیم: یار مهربان!
هر چند آن یار مهربان هم آن قدر با ما مهربانی کرد که مثل همان قصه های خوب رفت توی بساط کنار پیاده رو های تهران و شد سند پلید.
ووقتی آقای وزیر ارشاد می گوید: «من امسال را به عنوان سالي که فرهنگ در آن شکوفا خواهد شد در نظر مي گيرم و بذري را که در اين سال ها کاشته ايم، درو خواهيم کرد.»
من فکر کنم که دیگر با وجود این همه پرینت و سی دی کتاب که ناشران به ارشاد تحویل داده اند و گاه تا سال هم به درازا می کشد تا جواب بگیرند، دیگر چیزی برای درو کردن نمانده است.
جایی که سالن مد انواع مواد مخدر و توهم زا شده و جوانانش با مصرف آن ها از درون کرم می گذارند، باید هم بعضی از کتاب ها پلید نام بگیرند. هنرمند ایرانی عامل تباهی جامعه اش نیست. این جامعه است که هنرمندش را وادار به روایت تباهی می کند. آن جا که جناب وزیر می فرماید:
«تا بنده در اين جايگاه هستم، قطعاً اجازه نخواهم داد فرهنگ ما سر از جايي در بياورد که هنرمند به عنوان متهم اول تباهي جامعه شناخته شود.»
حال باید انتظار چه جوابی داشت؟ این سنگینی سکوت و دلهره ناشی از بی جوابی، که آلبر کامو از آن به مثابه درد بشریت یاد می کرد و انسان را بر بالای تخته سنگی بلند می دید که رو به آسمان فریاد می کشد و جوابی نمی شنود. نامه بنویسیم که جواز کتاب ها را زودتر بدهید یا نمایندگانی را از طرف خودتان مشخص کنید تا جوابگوی ناشرین و مولفین باشند! کارشناسان و ناظران وزارت ارشاد یک سر سوزن مسامحه به خرج نخواهند داد. نمایشگاه کتاب نزدیک است. راستی چرا ما قصه های خوب خواندیم. کاش کسی آن دوران می فهمید که ما قرار نیست بچه های خوبی باشیم. ای کاش دانشمند می شدیم تا فرد مفیدی برای جامعه مان شویم در این سال نوآوری و شکوفایی.
* http://www.fararu.com/vdcg.w9yrak9u3pr4a.html
4/11/2008
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
0 نظرات:
ارسال يک نظر