10/18/2008



قسمتي از رمان "ديوار نويسي" اَم.

یک پلنگ من را گیر انداخته بود و داشت بدنم را گاز مي‌زد. من زنده بودم و نفس نفس می زدم. می دیدم چه جور دارد گوشت بدنم را به نیش می کشد. تقریباً هیچی از پایین تنه ام نمانده بود. بدنم روی یک ساق پای نصفه کاره و یک زانوی سالم بند بود. بقیه پایم جر خورده بود. گوشت ران ها و ساق پایم ریش ریش شده بودند. پلنگ بزرگی بود. دندان هایش را فرو کرده بود لای لنگ های پایم و فشار می داد. هر دفعه که آرواره هایش را باز می کرد تا جای گازش را عوض کند، یک نفس عمیق می کشیدم. هوا تاریک شد. توی تاریکی فقط قرمزی خونم معلوم بود كه روي زمين برق مي‌زد. دیگر پلنگ را نمی دیدم ولي نوک دندان‌هایش هنوز توی گوشتم بود. از نصفه های کونم تا روی نافم توی دهانش بود. دهانش مثل تنور گرم بود. توی تاریکی یک چیز سفیدی آمد جلوام. مثل دندان بود. دو ردیف دندان سفید. عجیب دندان های قشنگی بودند. درشت و سفید. برق می زدند. دندان های سفید آمدند جلو صورتم. آسمان ياسقفي كه بالا سرم بود رعد و برق زد. متوجه شدم صاحب دندان ها یک شتر پشمالو است. لبخندش تخمی بود. شتر کاری نمی کرد. عجیب آرام بود. رو به من فقط لبخند می زد. لبخندی که بیش تر انگار می خواست دندان هایش را نشانم بدهد. متوجه شدم عذرا هم بغل دستم است. نشسته بود روی یک صندلی فلزی سیاه. پشتي صندلي هم مثل نردبام از دو طرف كله عذرا رو به بالا بود. عجیب که چیزی نمی گفت. متوجه شدم که سر شتر تکان می خورد. نگاهش کردم. داشت چیزی می جوید. عذرا گفت:
- و اينك اعماق زندگي ام، روحم، رگم، جويده مي شوم و مي خواهم كه سرافراز باشم.
عذرا را نگاه کردم، دست نداشت. شتر گفت:
- به نام خدا. مي فهمي؟ می دونی آیا شعر... برعكسش یعنی چی؟ مي فهمي؟
می جوید و حرف می زد. انگشت های باریک و سبزه عذرا از زیر دندان هایش می زد بیرون و دوباره با زبانش می کشید توی دهانش. گفتم:
- چیزی گفتی شتر؟
عذرا گفت:
- برعكس شعر... شعرِ منِ عذرايِ وارونه؛
گفتم:
- نمي دونم شتر. نمي فهمم و نمي دونم.
شتر گفت:
- به نام خدا. یعنی رعشه. كه شعر یعنی رعشه. شعر، می فهمي یعنی رعشه، می فهمي؟
هنوز نیم تنه پایینی ام توی دهان پلنگ بود. عجیب حوصله بحث کردن داشتم. گفتم:
- نمی شه. رعشه آخرش ه داره. شعر که ه نداره.
شتر چشم هایش را برايم خمار کرد و زبانش را دور لب و لوچه اش ماليد و گفت:
- به نام... به نام خدا. داره. وقتی می دُویی داره، نفس نفس می زنی داره. حرف ه اون جا میاد. توی کوچه ای که خونه حاج اکبر توشه، اون جا می دُویدی، نفس نفس می زدی؛ نفهمیدی چقدر گفتی ه؟ توی شوکت‌آباد وقتی مجسمه لاي پايت را پيشكش فاكِهِه كردي؛ مي فهمي تا مینی بوس دویدی؟ اون جا هم گفتی ه. مي فهمي چند بار گفتی ه؟
گفتم:
- عجيب شتري هستي بي ناموس! تو هم از اونايي.
پلنگ خرخري كرد و صداي زوزه گوزي ازش درآمد. بوي ترشيدگي و لجن توي دماغم پر شد. عطسه كردم. نافم سوخت. خرواري خرده كاغذ ريخت روي سر و صورتم. شتر گفت:
- هر جا که فرار می کردی و به نفس نفس می افتادی، می گفتی ه. به خاطرشعر عذرا. می فهمي!؟ تکرار ه جزیی از شعر عذرا شده. هِ رو تو می گی و شعرش رو عذرا می گه. می شه رعشه. هر جا که شعر عذرا باشه ه هم هست، می دونی رعشه هم هست؟ به نام خدا ترس هم هست... فرار هم هست؟!
جفت پاهای عذرا توی دهانش بود. ساق پای عذرا را از توی دهانش زد بیرون و باز با زبان جمعش کرد توی دهانش. عذرا را نگاه کردم. نه پا داشت و نه دست. فقط تنه اش مانده بود و سرش. احساس می کردم ته حلق پلنگ قلقلکم می دهد. گرم و داغ بود.
- از این به بعد به نام خدا هر جا شعر عذرا هست، از این به بعد ه هم هست. ه مال توئه چون دایم باید نفس نفس بزنی. دایم النَفَس! دایم الهِ!
به هن و هن افتاده بودم. انگار سيصد و شصت و پنج كيلومتر دويده بودم. صدای قرچ و قروچ جانانه‌اي از توی دهان شتر می‌آمد. سر برگرداندم طرف عذرا. نیم تنه اش هم غیب شده بود. شتر را نگاه کردم، سر عذرا توی دهانش بود. از دسته موی خرمایی رنگی که از توی دهانش بیرون زده بود و روی لب و دهانش آویزان بود، فهميدم. عجیب پشت سر شتر تاریک بود. همه جا تاریک بود. فقط همان جایی که ما بودیم نور افتاده بود. یعنی از همان موقع که رعد و برق شده بود و توانسته بودم صورت شتر را ببینم. عذرا گفت:
- حسین! حسن سیخ‌های خوبی می‌گیرد. برويم خانه‌اش صبحانه سيخ کباب بخوریم. ولی نه، آنك ممكن است برای من و تو گونه‌اي دیگر سیخ بگیرد.
صدای خِسی از پلنگ بلند شد. سرم را پایین گرفتم و نگاهش کردم. داشت بالا می آورد. هنوز فکش باز بود و همان طور که نیم تنه ام توی دهانش بود، از لابلای لب و دهانش استفراغ می زد بیرون. شُلِه‌ي قرمز و صورتی رنگي بالا می آورد و می ریخت روی صورتش. خِس خِسش بیش تر شد و دست آخر آروغ کش داری زد. سرم را برگرداندم طرف عذرا. همه صورتش رفته بود. نه بینی داشت و نه چانه و نه چشم. اصلاً همه اش غیب شده بود به جز مغزش و يك رگش؛ رگ جايي بين گردن و مغزش روي هوا مي لرزيد. روی هوا، بالای صندلی فلزی سیاه مانده بود. شتر داشت ملچ و مولوچ می کرد. يكهو توی صورتم تف کرد. چیز سفت و کوچکی خورد توی صورتم و افتاد پایین. شتر دوباره تف کرد. خورد توی صورتم و افتاد روی استفراغ های پلنگ. چشم هايش را گشاد كرد و آروغ زد و با همان لبخند تخمي‌اش گفت:
- هسته های شعره. می دونی، وقتی همه چهل و دو تا هسته رو توی صورتت تف کنم، به نفس نفس می افتی. می گی ه ... دِ می دونی؟
باز دندان ها را توی صورتم تف کرد. سرم را گرفتم پایین. تف كه مي‌كرد، همه صورتش مي‌شد لب و يك پوزه نوك تيز غنچه شده و بعد دوباره برمي‌گشت سر جاي اولش. پلنگ با دهان باز ثابت مانده بود. استفراغ‌ها روی سر و صورتش را پوشانده بودند. هن و هن مي‌كرد. جوري كه انگار از آن همه استفراغ، خودش هم خسته شده باشد. فقط چشم هایش معلوم بود که خيره شده بودند به من. ظاهراً دیگر چیزی برای پاره کردنم نگذاشته بود. عذرا گفت:
- راحت شدم. سبکم. اينك عمق والاي منِ عذرا. منِ عظما.
نگاهش کردم. از مغزش بخار بلند می شد. شتر گفت:
- خوارِتو تمام و کمال جویدم. مي‌فهمي؟ خوارِتو حسین! هسته هاش رو هم توی صورتت تف کردم حسین آقا. ناموست تموم شد. مي‌فهمي؟ خوارِت!
از زور درد، دندان قروچه رفتم و چشم هایم را بستم. پلنگ انگار نوک دندانش را فرو کرده بود به جایی از بدنم. داشتم فکر می کردم کجای پایین تنه ام مانده بود که جر نداده باشد. یکهو احساس کردم که ول شدم. شتر همچنان داشت می جوید. بعد از در كونش خرده‌هاي كاغذ مثل فواره پاشيدند بيرون.
عذرا داد كشيد:
- خرد و فرزانگي. درد و خون. از چه نالم... از چه مانم... مانا‌اَم... سبكم.
نگاهش کردم. بخار از مغزش رو به هوا بلند مي شد. دیدم پلنگ خودش را عقب کشید و سرش را تکان داد. استفراغ ها از سر و صورتش ریخت پایین. به پایین تنه ام نگاه کردم. چیزی نمانده بود. همه اش استفراغ شده بود و ریخته بود زمین. از ناف به بالایم سالم بود. چیزی مثل یک حفره کوچک و کبود، زیر نافم، عقب بدنم روي هوا ول بود.ازش خون می چکید. پلنگ جلو آمد و دندان های بلند و نوک تیزش را نشانم داد. یکی شان خیلی از بقیه نوک تیزتر و بزرگ تر بود. جلوتر آمد و آرام و با دقت نوک دندانش را انداخت توی همان حفره کوچک و کبود. دوباره دندان قروچه رفتم و چشم هایم را بستم. پلنگ داشت فشار می آورد. ستون فقراتم تیر کشید. نافم سوخت. شتر گفت:
- این جا همه لامپ ها سوخته، خوارِتو بپا حسین آقا! نمی خوای لامپ بخری حسین آقا؟
داشتم می سوختم. از بس دندان هایم را از درد به هم فشار دادم، چند تایشان شکست. عذرا گفت:
- اي کاش کاغذ پاره هام رو جمع کنم. ورق پاره هام رو جمع کنم. بچسبانمشان به هم. از نو... سرآغاز عذرا بودنم... من بودنم.
درد امانم را بریده بود. ولی جیکم در نمی آمد. بخار مغز عذرا بیش تر شده بود. دور و برمان را بخار گرفته بود. شتر نزدیک صورتم با همان لبخند، با دندان های درشت و سفیدش هنوز داشت می جوید و زل زده بود به من. بین من و صورت شتر بخار رد می شد. پلنگ و حفره کبودِ کوچکم با استفراغ ها، توی بخار محو شده بودند. مغز عذرا هم گم شده بود. چیز سفت و ریزی خورد توی پیشانی ام. شتر را ديگر نمي ديدم. از توي بخار داد زد:
- هسته چهل و دوم شعر جا مونده بود زیر زبونم، حسین آقا. چه رعشه ای گرفتی حسین آقا. ه‌یِ نفست بیش تر شده. حسین آقا هسته های خوارِتو تف کردم، تموم شد.
چشم هايم را بستم و داد زدم:
- حاج خانوم بهجت کجایی ننه؟ ازت خواهش می کنم بیا. دارم حل می شم، ننه. آقا جون، کاش کامیونت پنچر نمی شد. کاش جک ماشین رو درست می زدی زیر کامیون، ننه بهجت کاش عشقت رو همون اول زیر کاسه توالتِ خونه چال می کردی ننه. کاش شورت آقامو نگه می داشتی پیش خودت. کجایی حسن؟ مریم بیا ببین چی شده. بیا پتیاره ببین ما رو. ما که ننه مون یکی بود. تو ننه نداشتی، ما ننه مون رو با تو قسمت کردیم.
چشم هایم را باز کردم. همه جا را بخار گرفته بود. انگار توی ابرها بودم. چشم هایم می سوخت. عذرا جیغ کشید. گفتم:
- عذرا، این قدر بخار نکن. فایده نداره. چقدر بخار، چقدر حرف و شعر. هر چی شعره می شه رعشه به جون خودمون. این جا، جای شعر گفتن نیست. پاره می کنن. برادرت، من که حسینم رو پاره می کنن. ننه مون رو تقسیم می کنن. خودت رو هم می جواَن، تف می کنن.
عجیب چشم هایم می سوخت. عذرا مدام جیغ می کشید. گفت:
- حسین کجایی؟
دست هایم را بالا بردم و دود و بخار های جلو ام را زدم کنار. فکرمی کردم پلنگ آن ها را هم جر و واجر کرده باشد. عجيب سالم بودند. پنج انگشتم را انداختم لای پایم و خشتکم را فشار دادم. پا داشتم. هنوز تخم داشتم، سالم بودند. اثری از پلنگ و استفراغش نبود. فقط نافم هنوز مي‌سوخت. داد زدم:
- عذرا کجایی آبجي؟ این بخار مال چیه؟
انگار یک لشکر آدم با لگد می کوبیدند به در. صدای شکسته شدن در اتاق آمد. عذرا یکهو از توی بخار پیدایش شد. همه جایش سالم بود. پرید بغلم روی تخت. سفت فشارم داد. عجیب هق هق می کرد. نمی توانست حرف بزند. به هن و هن افتاده بود. گفتم:
- عذرا هیچی ازت نمونده بود. همه جات از بین رفته بود.
اتاق پر از دود شده بود. چشم هایم باز نمی شد. اشک می ریختم. عذرا هم چشم‌هايش پر اشك بود.
- حسین! ديگر هيچ چيز و هيچ كس رنگي ندارد.
سفت توي بغلم فشارش دادم. بلند شدم و روی تخت نشستم. گمانم درست بود. گاز اشك‌آور زده بودند. پيدايمان كرده بودند.
- عذرا تو فقط بدو. به من کار نداشته باش. فقط برو. از تهران برو. بلند شو.
نمی دانستم از کدام سمت بروم. دست عذرا را گرفته بودم و لابلای دود و بخار معطل مانده بوديم. سرفه مان گرفته بود. عجیب سرفه می کردیم و اشك مي‌ريختيم. عذرا گفت:
- نفس. نفس نيست. اين‌جا هوا نيست. توي ايران نيست.

* عكس از سايت راديو زمانه