11/29/2008

















يادم هست سال پيش بود كه داستان بلندي به اسم "برج" را سپردم دست ناشر.

ناشر، يادم هست كه سپرده‌ي من را داد به جايي تا برايش شناسنامه صادر كنند.
كننده اين كار تا شناسنامه را تنگ كتاب و داستان من بزند و آماده كند براي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، يادم هست شد زمستان.
زمستان برف مي‌باريد. مانند همه زمستان‌هاي دنيا. توي برف مي‌لرزيدم نه از سرما كه از شادي چون برجي را كه ساخته بودم مي رفت كه پايان كار بگيرد از شهرداري ويژه كتاب.
كتاب از آن دسته اختراعاتي است كه پايان كار گرفتنش در ايران جان به لب مي‌رساند. شده مثل تراكم ساخت و ساز شهرداري ويژه خانه.
خانه كه رسيدم جايي يادداشت كردم 14/12/ 86 . جلو‌اش هم نوشتم برج – ارشاد.
ارشاد هم از آن دسته اماكني است كه انسان را به واقع به وجد مي‌آورد از بس سرگرم كننده است.
است و بود را كه كنار بگذاريم، اين روز‌ها به چهاردهم آذر ماهي نزديك مي‌شويم كه سالش ديگر هشتاد و شش نيست، هفت است و نزديك است به تمام شدن نهمين ماهي كه برج مخلوقم هنوز در انتظار پايان كار است.
امروز توي تاكسي زردي نشستم و با راننده‌اي روبرو شدم كه عجيب از همه چيز خبر داشت. گفت:
چند ماهه‌اي؟
گفتم:
توي نه ماهم.
گفت:
اسمش چيه؟
برج.
خدا كنه مجبور نشي سقطش كني.
نمي‌دونم.
خدا نكنه مجبور بشي بذاريش توي الكل و بدي بره براي دانشجو‌ها.
توكل به خدا.
گفت:
چند قلو هست؟
گفتم:
يه قلوِ. سونو گرافي كه كردم، تقريباً 120 لايه بود.
پياده كه شدم تا خانه كه برسم فكر كردم به واقع اگر زن بودم و حامله، جنين توي شكمم تا الان تبديل به يك بچه، يك انسان كامل و آماده تولد شده بود. يعني توي اين نه ماه من مي‌توانستم يك انسان را با همه غرايز و پيچيدگي‌هايش، با همه وجودش و سلول به سلولش توي شكمم بپرورانم. نه ماه كم نيست پسر! همه آدم‌هاي دنيا مديون اين نه ماه هستند. بند بند وجودشان، روح‌شان، رگ و پي و جان‌شان. از جاشوي الكلي كشتي كريستف كلمب گرفته تا اديسون و انيشتين و سعدي و مادر بزرگم و صاحبخانه‌ام. باز هم مي‌خواستم فكر كنم و تخيل كنم كه نه ماه چقدر مي‌تواند زمان با ارزشي باشد و چه كارهايي مي‌شود توي نه ماه انجام داد و به ميوه رساند، ولي رسيده بودم جلو نانوايي روبروي خانه‌ام. بايد نان مي‌خريدم تا شكم را توي اواسط آذر ماه 1387 پر كنم.
حالا، آقا! سرور! جناب! مسوول!
مي خواهم بگويم وجود من و امثال من خودش دليلي است بر پيروزي ما بر شما. چون ما جماعت دوره‌هاي چهار ساله متعددي را پشت سر گذاشته ايم و هنوز مي‌نويسيم. شكر خدا سر كوچه همه‌مان هم يك نانوايي پيدا مي‌شود كه نميريم و حداقل قلم از لاي انگشتمان نيفتند. ولي شما با ميزتان بدرود خواهي كرد. آن زمان كه بدرود مي‌كني من هنوز دارم مي‌نويسم و نان مي‌جوم. من هرگز ميزم را بدرود نخواهم گفت چون اين ميز است كه به من احتياج دارد تا وجودش دايم ثابت شود كه يك ميز است با هر كلمه‌اي كه من مي‌نويسم. و قلم نيز همين طور و كاغذ... من و كلمه به هم وابسته‌ايم. يكي معلول آن يكي هستيم. پس چه بهتر كه اجازه دهي بچه‌هايمان متولد شوند. شايد اينگونه
كنج لب بزرگواري، از ب تا ي اش به لبخند به رويت باز شود.
اما بعيد مي‌دانم.